خرید بک لینک
صادق گفت: بعد نماز بیا حوزه هنری ! شب خاطره داریم رفتم فقط فرماندهان آمده بودند ! حاجی مهدی گاهی اسم تیپ و لشکرها را جابجا میکفت اکبر فتوحی ولی همچنان آتشین خاطره میگفت از گل کاشتن الغدیر ! فرمانده گفت : همان لحظه اول یک گروهان با کاتیوشا که بی هدف زده بود به گردان پرپر شدند ! هربار اسم کاتیوشا می آید یاد آلیوشکا میافتم !! کتاب داستانی مادر که کانون پرورش زمان دبستان ما هدیه میداد حساب کنید از یک گردان ! آخر کار نصف گروهان بماند کربلای پنج بیشترین شهید را ! بیشترین مفقود را ! بیشترین جانباز را ........ از دیار ما گرفته بود ! از میهن ما گرفت کربلای پنج گلزار خلدبرین را پر از شهید کرد.... من قبل از آن رفتم و برگشتم ... بعد از آن هم رفتم .......... همدانی یکبار گفت من با احترام تمام !! تمام قد جلو پای هر بچه رزمنده ای که کربلای 5 بوده می ایستم! حاجی رمضون گفت : یک گروه تحویل دادند که ببرم جلو کله گاوی همه دبیرستانی و با سن و سال کم گفتند چجوری برویم !! به شوخی گفتم وجعلنا بخوانید و بروید! دیدم راه افتادند جلو دژ ، جلو چشم عراقیها راست راست میروند که برسند جلو !!! با عصابنت پریدم که چه میکنید ؟؟ گفتند هیچ ! خودت گفتی و ان یکاد بخوانید و بروید و رفتند فرمانده گفت !! من هم ترسان ترسان در پناه گروه و در سایه آنها که عراقیها مرا نبینند رفتم تا جلو و هیچ اتفاق نیافتاد ولی آن جلو با درگیری

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: جمعه 29 دی 1396 ساعت: 23:33

نوشتن خوب است نوشتن یک جور ارامش میدهد به آدم آرامشی از جنس پناه بردن به درد دل با دل خودت گاهی اگر قلم همراهی نکند چه ؟ قلم نخواهد همراه تو قدم بزند! قبلترها فکر میکردم غربت مفهوم ندارد! وقتی آدم همیشه با خودش هست غربت از چه ؟غربت از که ؟ آدمهای کنار زندگی میروند و می آیند ! دیر یا زود ولی میشود غریب بود غریب برای دل خودت کنار دل خودت غریب باشی از هر چیزی بدتر است ............ اللهم رُدَّ کل غریب .... ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود ............. + نگاشته در چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۶;ساعت ; نگارنده محمد حسن نجفی; |

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: جمعه 22 دی 1396 ساعت: 4:56

طلبه اعتراض میکرد که شما چرا نشسته اید در خانه هایتان و کار نمی کنید !

میگفت غیر از نسل شما کدام نسل میتواند این مرز و بوم را نگه دارد

گفتم : نسل شما

گفتم نسل ما نگاهش به خودش بود شما هم مین باشید

...................................

نسل ما دیگر به درد نمیخورد !!

باور کنید

+ نگاشته در پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۶;ساعت ; نگارنده محمد حسن نجفی; |

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 4:21

کلاس اول راهنمایی بودم و آموزش و پرورش در یک قرعه کشی از مدارس ! مدرسه راهنمایی ما را انتخاب کرده بود آنوقتها مثل الان نبود!! برای اینکه حقی ضایع نشود بیشتر مواظب بودند ! میخواستند یک نفر دانش آموز را بفرستند زیارت حرم حضرت زینب (س) اساس انتخاب آنها مسابقات قرآن بود ! ولی مدیر و معاون برای اینکه باز هم حقی نکشند آمدند و نفر اول آزمون معارف و قرآن را باهم به انتخاب گذاشتند من نفر اول قران مدرسه بودم !خوب یادم هست ! مادرم را خواستند برای قرعه کشی ! من بودم ومرادی که بعدها شد مهندس مکانیک و من دیگر ندیدمش ! قرعه به نام او افتاد ! دوباره هم قرعه انداختند وباز هم همین شد ! از مادرم پرسیدند میخواهید دوباره قرعه بیاندازیم ؟ مادرم گفت نه قسمت نبوده ! خودم هم همین را خواستم آمدم سر کلاس و وسط درس بی هوا زدم زیر گریه !! های های که چرا قسمت من نشد! مرادی دلش سوخت و گفت من نمیروم تو برو ! نخواستم ! گریه از اقبالم بود شاید! نه از قرعه نام او رفت زیارت ! کتابی داشتم از زندگی بانوی صبر ! برای خودم قسمت اول داستان و خواب حضرت شیرین بود !! هنوز هم به خاطر دارم کتابی با جلدی زرد رنگ و تصویر ضریح حضرت ! به او دادم که استفاده کند مرادی بازگشت و از سفر با هواپیما گفت ! یک هدیه هم نیاورد هنوز به خاطر دارم ولی عجب قرعه ای خوردم !! السلام علی الجبل الصبر + نگاشته در جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۶;ساعت ; نگارنده

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 4:21

میگویند دلدادگی خوب است

راست میگویند

خدایا به من یک دل بده

آمین

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 17:37

مجنونم و از غصه او تاب ندارم .......

مانده ام برای کاری

نمیتوانم بمانم .........

+ نگاشته در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶;ساعت ; نگارنده محمد حسن نجفی; |

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 17:37

میگوید قصه ات را شروع کن و بنویس

میگویم : باشد

.........................................

قصه من

بسم الله الرحمن الرحیم

دوباره جا ماندم .....

+ نگاشته در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶;ساعت ; نگارنده محمد حسن نجفی; |

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 17:37

امید دل بیقرارم

قرار از کف داده ام

حسرت ماندن بر دلم سنگینی میکند

تاب دوری تو را ندارم

حسرت نفس کشیدن در هوایت دارد مرا خاکستر میکند

به تو گفتم نگذار بمانم

ماندن همان و دوباره شدن همان

مگر خودت دستگیری نمیکنی ؟

دستم را بگیر و از اینجا ببر

ای امید دل خسته من

فریادرسی به جز تو ندارم .....................

+ نگاشته در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۶;ساعت ; نگارنده محمد حسن نجفی; |

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 17:37

البنت الشلبیه ،عیونا لوزیه دختر شلبیه ، دختر چشم بادامیحبک من قلبی یا قلبی انت عینیاعشق تو در قلب من است ، ای جان دلم ، تو در چشمهای منیحد القناطر محبوبی ناطرکنار آن پل همیشه به انتظارت هستم کسر الخواطر یا ولفی یا ماهان علیانه بخشی، بلکه تمام خاطر و فکر و ذکر منیبتطل بتلوح و القلب مجروحچون شبنمی بر بوته ها بر قلب مجروح من نشسته ایو ایام عالبال بتعن وتروحفریاد بلند همه روزه ی خیال منیو ایام عالبال بتعن وتروحفریاد بلند همه روزه ی خیال منیتحت الرمانه حبی حاکانیعشق من، بی شائبه و ناباورانه رمز بود و نبود منیوسمعنی غنانی یا عیونی واٌتغزل فیاهنگامی که آوتز من را شنیدی ای دیدگان من با نگاهت مرا بخوان ................................ فیروز میخواند + نگاشته در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶;ساعت ; نگارنده محمد حسن نجفی; |

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 17:37

به نام خدای شهیدان قسمت شد کتاب وقتی مهتاب گم شد را یک جای خوب بخوانم اگر آن را خوانده باشید حتما با آن خندیده اید....حتما با آن گریسته اید...قصه مردانگیهای تمام ! قصه مردهای نوجوانقصه مردی و مردانگی و غیرت برای سرزمین مادری .... حتما به ایرانی بودن خود افتخار کرده ایدحتما دلسوخته اید برای رزمنده قصه مهتاب ... شاید به اندازه ای که برای او آرزوی شهادت کرده باشیدعلی خوش لفظ ، یا به قول مو لای خوبیها: خوش رفیق ! خوش زخم !حتما مانده بود تا همینها را بگوید ! تا این حرفها گم نشود و در تاریخ بماندقصه ماندگار او را تا نخوانی باور نمیکنیحتی بخوانی هم باورش سخت استامروز او با آن همه زخم به رفقای شهیدش پیوستزخمهای دل او حتما کاری تر از زخمهای جسم او بودند که همراهیش کردند تا برود کنار همان رفقا !از متوسل تا همدانیتا علی آقای قصه مهتاب تا خودش ...خدا ما را هم بی نصیب نکند از این توفیقخدا ما را با نصیب کند!! + نگاشته در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶;ساعت ; نگارنده محمد حسن نجفی; |

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 17:37

صفحه بندی